یک وقت ، زمانی که کسی نیست در واپسین پیچ در پیچ های تنهایی ات به یاد گذشته بر می گردی و چون رودی که بر سنگ بی تاب می کوبد و می رود دوباره می روی . و سنگ محکم جای جای خودش را گرفته ، بی خیال از جوشش رود . و سنگ چون گذشته بی خیال از تمام اصرار رود بر رفتن جای خودش آرام نشسته ...یک روز زمانی که می روی بر می گردی و به گذشته می نگری . برمی گردی و مجبوری که برگردی! از تمام هرچه می گذرد یک وقت می گذری . ایست می دهی و شبی به گذشته گره می خوری . یک وقت ، زمانی که کسی نیست در خودت گم می شوی . گم می شوی از
برچسب:
نویسنده: مهران پاکدل